در تنهایی خواهم سوخت و هیچ فریاد رسی نیست و آغاز مرگ تدریجی را تجربه خواهم کرد
روزی فراخواهد رسید که خود نیز خود را فراموش کنم
.فردایی خواهم داشت و آیا فردای من نمرده؟
دیروزهایم به آتش کشیده شدند و می دانم فرداهایم هم پرپر خواهند شد. شکی ندارم
.فردا چه دور و نامعلومست! چه بیگانه ست
!باز هم شکستم...چه هیاهوی خاموشی ست ویران شدن
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت
میدونی بزرگترین درد دنیا چیه؟ اینه که بفهمی بزرگترین پناهت یه پناه دیگه هم داره
دل من دیگه
تو رو لایق عشق نمیدونه خسته شدهنمیکشه نمیتونه پس بده عشقمو تا برم من واسه جدایی حاضرم
زندگی قصه تلخیست که از اغازش بس که ازرده شدم چشم به پایان دارم
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم ،دوستت دارم و می خواهمت اما نه برای آغوش خالی ام ،برای روح تنهایم، در میان سرگشتگی هایی که به هر سو می رویبه اطرافت حلقه زده اند دوستت دارم نه برای لحظه هم آغوشی بلکه برای ابدیتی بی فراموشی، برای تنهایی هایم برای آنکه بی مهابا در آغوشت بگیرم از رنجهایی که طعم تلخشان را بعد از گذشت زمان ، دیگر فراموش کرده ام می خواهم بگویم که از رنگها دلگیرم ، بی رنگی می خواهم
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت
خوشا روزی به امیدت نشستن به چشمانت دخیل عشق بستن خوشا در زیر باران گریه کردن و تنهابا خدا در هم شکستن خوشا در آرزویت جان سپردن خوشا از دوریت آرام مردن خوشا با یاد عشق نازنینت جهان را با غمش از یاد بردن خوشا چشمان نازت را ربودن خوشا هر روز در یاد تو بودن خوشا دل را به عشقت تکیه دادن تمام عمر عشقت را ستودن
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت
محبت چه واژه غريبي
دنيا چه لغت عجيبي
عشق چه زيبا و چه خوبي
شادي چه واژه دروغي
تنهايي چه كلمه آشنايي
اشك هميشه تو با مايي
غم در وجود ما پر
زندگي مثل صدف مثل در
مرگ هميشه با ماست
مردن از غم من كاست
خداي بزرگ و بي رقيب
براي من تكيه اي هست و اميد
پرواز برام يه آرزوست
رفتن به آسمونو نزديك شدن به يك دوست
سلام اول و آمدن و بودن
خداحافظي فقط براي رفتن
پس والسلام اي روزگار بي وفا
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از دم بی نفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم
و به یومن نفست آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم به آسونی یک غصه تو از عشقم گذر کردی دلم یه گوله آتیش تو اونو شعله ور کردی میون اینهمه آدم
ببین بغضه شکستم را نمیگم دیر یا زود اگه چیزی برام مونده یه موشتی خاطره بوده
واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی
با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم هنوزم تویه غربت برات معنای نیازم
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت
*****من تمام غصه هام قصه ی توست اگه غمگین اون از قصه توست***** یه روزمثل یه اهو توی صحرا ها رمیدی بس که چشمای تو قشنگ بود گله گرگ و ندیدی دل نبود توی دلم تورا گرگا نبینن اونا با دندونای تیز به کمین تو نشینن یه روز مثل یه پرنده قفص عشق وشکستی پرزدی تو اسمونا رفتی اونا دورا نشستی پرت نشه فکر وخیالت من تموم غصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از قصه ی توست یه موقع مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل وبارون وتگرگ بردت تو گلخونه که نریزه روی سرت یوقت خیس نشه یخ کنه بال وپرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ من تموم غصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از قصه توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که اتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پرو بالم که راحت شه خیالم دارم از تو می نویسم تو که خم داره نگات اگه دوست داشتی بگو برام انقدر می گم تاخته شم با عشق تو شکسته شم خیلی دلم تنگ برات جوجی نازم
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
کاش مي دانستي
من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق بدستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست ..
نوشته شده توسط مینا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY